تبليغاتX
انجمن سیب زمینی ها
کاغذ مچاله های یک خبرنگار

امروز عصر داشتم در سايت ها دنبال خبر مي گشتم كه يك نكته توجه ام را به خود جلب كرد.

آن هم تيتر صحبت هاي خطيب جمعه شهرهاي مختلف بود.

حكم جلب رييس جمهور سودان و چهارشنبه سوري مهمترين ترين مسايل روز است و خوشبختانه هيچ مشكلي در كشور وجود ندارد و سودان و چهارشنبه سوري دغدغه هاي آنان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:23  توسط مانی  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 18:8  توسط مانی  | 
چهارشنبه شب شبكه سه صدا و سيما بين دو نيمه فوتبال جام باشگاه هاي اروپا شروع به پخش كردن مداحي با صداي محمد طاهري كرد.

مراسمي كه در محلي شبيه مهديه تهران ضبط شده بود و ديدن يك دقيقه از آن كاملا مشخص مي كرد كه آنجا بيت رهبري نيست.

اما كارگردان خوش ذوق! برنامه در لحظاتي شروع به پخش كردن عزاداري و گريه برخي مسوولان نظام در بيت رهبري كرد.

طوري كه نشان دهد مراسم در آنجا برگزار شده است.

تصور كنم اين كارگردان مردم را .... فرض كرده كه همچنين گاف بزرگي داده.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:21  توسط مانی  | 

"زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟

ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه ؟

تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا ؟

من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه ؟

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

تو که خشکی چه به من ،من که ترستم به تو چه؟ "

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:49  توسط مانی  | 

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

 مست گفت این پیراهن است افسار نیست

 

گفت مستی زان سبب افتان وخیزان می روی

 گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

 

گفت می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

 

گفت نزدیک است والی راسرای آنجا شویم

گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست

 

گفت تا داروغه راگوییم درمسجد بخواب

 گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

 

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت

 کار شرع کار درهم و دینار نیست

 

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت پوسیدست جز نقشی ز تار و پود نیست

 

گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

 

گفت می بسیار خوردی زان چنان بیخود شدی

 گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

 

گفت باید حد زند هوشیار مردم مست را

گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:5  توسط مانی  | 
دهكده اى است كوچك در ميان درختان كاج جنگل لويزان چند تكه چوب مرز دهكده را از بقيه جنگل نشان مى دهد. مردان اين دهكده تبعيدى هستند. محكومانى كه براى رهايى از زندان حكم به تبعيد خود داده اند.
آنها به تبعيد گاه جنگلى آمده اند تا رها شوند از زندانى كه براى خود ساخته اند. خانه شان دو سالن است با تخت هاى دو طبقه. 4 هفته ميهمان اين دهكده هستند و پس از ۲۸ روز با رهايى از زندان اعتياد آزاد مى شوند.
«پس از چند سال مصرف مواد مخدر ديگر از اعتياد خسته شدم. دستهايم را به علامت تسليم در برابر اعتياد، بالا گرفته و به اين مركز آمدم تا رها شوم. اينجا تبعيدگاهى براى آزادى است.»
«مهدى» مددجوى مركز ترك اعتياد «تولد دوباره» است كه از ۲۰ ماه قبل مصرف مواد مخدر را كنار گذاشته و هم اكنون به مددجويان جديد مركز كمك مى كند.
۴۰ زمستان را پشت سر گذاشته و ۲۷ سال در دام اعتياد گرفتار بود. «از ۱۳ سالگى مصرف مواد مخدر را آغاز كردم. در اين مدت انواع مواد مخدر را امتحان كردم. چند بار هم ترك كردم اما پس از مدتى دوباره به سوى اعتياد كشيده شدم. اعتياد زندگى ام را نابود كرد. همسرم چند سال قبل رهايم كرد و طلاق گرفت.»
مهدى هنوز به زندگى اميدوار است و قصد دارد زندگى جديدى را آغاز كند.
مركز «تولد دوباره» حوالى اتوبان شهيد بابايى، در ميان درختان سربه فلك كشيده كاج جنگل لويزان قرار دارد. پيدا كردنش سخت است. محوطه اى كوچك كه حصارهاى چوبى اطرافش را محصور كرده. تنها نشانه آن تابلوى سبز رنگى است كه بالاى در ورودى نصب شده است.
وارد محوطه مى شوم. صداى موسيقى ملايمى كه سكوت جنگل را شكسته است به گوش مى رسد. در دهكده كوچك تبعيد ى ها، هر اتاق رنگ بخصوصى دارد. چند بخارى نفتى و برقى گرماى اتاق ها را تأمين مى كند.
به درختان محوطه قوطى كنسرو ميخ شده است كه داخل آن پر از فيلترهاى سيگار است. مددجويان با تمام شدن كلاس عصر به محوطه مى آيند. تعدادى به سمت زمين بازى رفته و مشغول بازى تنيس روى ميز مى شوند. چند نفرى هم در گوشه اى نشسته و در مورد سرگذشت خود صحبت مى كنند.
برادران، مسئول مركز مى گويد: «ترك اعتياد در اين مركز برپايه ايمان مدارى و پرهيزمدارى صورت مى گيرد و قطع وابستگى به مواد مخدر با جايگزينى مسائل معنوى انجام مى شود. طول درمان ۲۸ روز است و در مراحل مختلف به نتيجه مى رسد. روزهاى شنبه هر هفته پذيرش داريم. پس از پذيرش بيماران آنها ابتدا به اتاق «سبز» منتقل مى شوند. اتاق سبز مخصوص سم زدايى است. در اين اتاق ها از گروه هاى همتا استفاده مى كنيم. گروه هاى همتا از مددجويانى هستند كه اين مرحله را گذرانده اند. اعضاى اين گروه ها به افراد تازه وارد دلدارى مى دهند تا به راحتى اين مرحله را پشت سر بگذارند. پس از يك هفته آنها به سالن زردرنگ منتقل مى شوند كه در آنجا بر روى روح و روان آنها كار مى شود. وارد سالن زرد مى شوم. ديوارهاى سالن چادر برزنتى است. تلويزيون بزرگى در انتهاى سالن قرار دارد. تعدادى از مددجويان تخت هاى خود را ترك كرده و مقابل آن نشسته اند. ميانگين سنى مددجويان ۳۰ سال است. مردانى لاغر با لب هاى سياه رنگ.
سنگينى نگاه آنها را بر روى خود حس مى كنم. پسرى حدود ۲۵ سال روى تختش دراز كشيده و با كبريتى كه در دست دارد، بازى مى كند. كنارش مى نشينم. خوش برخورد است و به پرسش هايم به طور دقيق پاسخ مى دهد.
وحيد ۲۵ سال سن دارد و حس كنجكاوى اش او را به سوى مصرف مواد مخدر كشانده. او مدتى نيز قرص هاى روانگردان مصرف مى كرده و در يك ميهمانى شبانه بهترين دوستش را به خاطر اثرات مصرف قرص هاى توهم زا از دست داده است.
«كابوس آن شب را هيچ وقت فراموش نمى كنم. از ۱۷ سالگى مصرف مواد مخدر را به صورت تفريحى آغاز كردم.
همراه دوستانم از مدرسه فرار مى كرديم و «حشيش» مصرف مى كرديم. وقتى به خودم آمدم اعتياد پيدا كرده بودم. حس كنجكاوى ام باعث شده بود هر ماده مخدر جديدى را كه مى آمد امتحان كنم. مدتى بود قرص هاى اكستازى مصرف مى كردم. به من سرخوشى كاذب مى داد.
يك شب پس از مصرف قرص يكى از دوستانم روى زمين افتاد و حالش بد شد. نمى دانستيم چه كار بايد بكنيم. خودمان هم حالت طبيعى نداشتيم. فكر مى كرديم توهم زده ايم. اما صبح وقتى از اين وضعيت خارج شديم او مرده بود.»
«شيشه» آخرين ماده مخدرى بود كه وحيد مصرف كرد. سه هفته بعد تصميم به ترك گرفت و به اين مركز آمد. او ادامه مى دهد: «لذت مصرف مواد مخدر لحظه اى است اما لذت ترك آن طولانى مدت است. من هم تصميم گرفتم سراغ آن لذت طولانى مدت بروم.» اينجا مددجويان برنامه مشخصى دارند. ساعت ۷ صبح از خواب بيدار مى شوند و بعد از نظافت، برنامه ورزش صبحگاهى آغاز مى شود. بعد از ورزش و صبحانه مددجويان به سالن زردرنگ مى روند و يك ساعت مراسم شكرگزارى آغاز مى شود. ساعت ۱۲ وقت ناهار است و تا ساعت ۴ عصر، مددجويان در اختيار خودشان هستند. به گفته مسئول مركز، مددكاران زن هم همكارى مى كنند كه وظيفه آنها آموزش به خانواده هاى مددجويان است تا پس از دوره ۲۸ روزه بتوانند با گرماى كانون خانواده به آنها براى فرار از وسوسه هاى اعتياد كمك كنند.
«ما اعتقاد داريم بهترين جايگزين براى مواد مخدر مسائل معنوى و ارتباط نزديك با خدا است به همين خاطر جلساتى را در اين رابطه به صورت روزانه تشكيل مى دهيم.»
چند سال قبل اغلب مراجعه كنندگان به اين مركز افراد معتاد به ترياك و هروئين بود اما طى چند سال اخير همزمان با تغيير الگوى مصرف مواد مخدر در كشور نوع اعتياد مراجعه كنندگان هم تغيير پيدا كرده است. حدود ۴۰ مددجو در مركز ترك اعتياد بسترى بودند كه اغلب آنها به مواد مخدر صنعتى مانند كراك و شيشه اعتياد داشتند.درحال صحبت با مددجويان هستم كه پزشكى وارد مركز شده و به معاينه افراد بيمار مى پردازد. دكتر هفته اى يك بار در آنجا حاضر مى شود و وضعيت مددجويان به خصوص افراد بسترى در اتاق سبز را بررسى مى كند.
مددجويان قبل از بسترى شدن هم از سوى پزشكان مركز معاينه شده و سلامت جسمى آنها بايد تأمين شود.
صداى موسيقى شاد فضا را پر كرده است كه به مددجويان روحيه و اميد مى دهد. «در وقت هاى آزاد، براى مددجويان موسيقى شاد پخش مى كنيم تا از حالت افسردگى خارج شوند. ايجاد شادى و سرخوشى هورمون توليد مرفين را فعال كرده و گرايش فرد به سوى مواد مخدر را كاهش مى دهد.»
رضا جوان ۳۰ ساله است كه براى رسيدن به دختر مورد علاقه اش پاى در تبعيدگاه جنگلى گذاشته است. او از چهار سال قبل مواد مخدر مصرف مى كرد و هيچ وقت به ترك آن فكر نكرده بود.اما از سه ماه قبل چرخه زندگى او به سوى ديگرى چرخيد. «يك روز با دخترى در محله مان روبه رو شدم و از او خوشم آمد. بعد از كلى دردسر آدرس خانه اش را پيدا كرده و به خواستگارى رفتم. خانواده اش با ازدواج ما مخالفند اما دختر مورد علاقه ام قول داده اگر مصرف مواد مخدر را ترك كنم با من ازدواج كند.
چند روز در خانه خوابيدم ترك كنم اما وقتى خمارى سراغم مى آمد دوباره به سمت مصرف مى رفتم تا اينكه با اينجا آشنا شدم. سه هفته آمدم و رفتم تا پذيرشم كردند.
دو روز است از اتاق سبز خارج شده ام. الآن احساس سبكى مى كنم. تصميم گرفته ام به جاى مصرف مواد مخدر به آينده اى روشن و پراميد فكر كنم.»
روزهاى جمعه در مركز شور و حال خاصى برپا است. مددجويانى كه ۲۸ روز تبعيدشان پايان يافته آزاد مى شوند. خانواده ها با گل و شيرينى به استقبالشان مى آيند.
زن سالمندى درحالى كه به عصاى خود تكيه داده زير لب قرآن مى خواند. او از خدا مى خواهد به پسرش صبر بدهد تا ديگر سمت مواد افيونى نرود.
زمان ترخيص فرا مى رسد. آنهايى كه دوره ۲۸ روزه را با موفقيت به پايان رسانده اند برگه رهايى از زندان خويش را مى گيرند.
ديگر مددجويان آنها را با صلوات تا دم در همراهى مى كنند و به جمعه اى مى انديشند كه خود، برگه آزادى شان را به دست خواهند گرفت. برادران مى گويد: «اگر مددجويى دوره ۲۸ روزه را با موفقيت نگذراند تجديد دوره مى شود و امكان دارد ترك آنها تا چند ماه هم به طول بينجامد. آنها براى ترك كامل بايد ۱۲ گام را پشت سر بگذارند كه اين ۱۲ گام طولانى مدت است. البته مهمترين نقش را خود مددجويان بازى مى كنند. آنها بايد اراده خود را قوى كنند تا براى هميشه برگه آزادى خود را بگيرند.»
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:15  توسط مانی  | 

چند روز پیش برای مصاحبه با قاتل سریالی زنان کرج رفتم زندان.متن مصاحبه شنبه چاپ می شه. خلاصه مطلب، سوژه ما به اسم امید برک 8 زن را در کرج و دو زن را در لنگرود کشته بود.همسر امید که کمتر از یک سال از ازدواجشان می گذشت از قتل سوم متوجه ماجرا شده بود و بعد از آن هر وقت همسرش یک زن خیابانی رو برای کشتن سوار می کرد به خانه پدر شوهرش می رفت تا امید راحت کارش را انجام بده.

در این مدت هم در برابر قتل های شوهرش سکوت کرده بود.

این سووال ذهنم را مشغول کرده بود که چرا همسرش را ترک نکرده بود و موضوع را هم به پلیس نگفته بود.

اول فکر کردم که به خاطر ترس است اما وقتی باهاش حرف زدم فهمیدم به خاطر عشق و علاقه اش به امید بوده.

اون اعتقاد داشت وقتی با امید ازدواج کرده بود با همه خوبی و بدی هاش ازدواج کرده بود و نمی خواست اونو تحت هیچ شرایطی تنها بذاره.

خیلی تحت تاثیر حرف های اونا قرار گرفتم

با اینکه همه چیزشونو باخته بودند اما هنوز عشقشونو نگهداشته بودند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:24  توسط مانی  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 19:55  توسط مانی  | 

 

اينجا تهران است.

پايتخت ايران.

پايتخت يك كشور اسلامي.

پايتخت كشوري كه شعار رييس جمهورش عدالت ورزي است.

اينجا شهري است شلوغ.

شهري كه سر چهارراه هايش كودكاني را مي بيني كه از تو مي خواهند آدامس بخري.

كودكاني كه كمتر از 10 سال سن دارند.

كودكاني كه با حسرت به فرزندان شما كه با لباس هاي شيك داخل ماشين نشسته اند نگاه مي كنند.

 اينجا تهران است.

اينجا در پياده رو ها كودكاني را مي بيني كه بساط پهن كرده اند و در سرماي هوا درس مي خوانند.

اينجا تهران است.

در بيمارستان هايش افرادي را مي بيني كه پولي براي عمل جراحي عزيزانشان ندارند.

آنها فقط مي توانند نظاره گر مرگ باشند.

اينجا تهران است.

خياباني پر از خودرو هاي مدل بالا.

مردان و زنان شيك پوش.

اينجا تهران است.

خيابان هايش پر است از ماموران گشت ارشاد و جوانان ناراضي.

من اهل تهرانم و كاش.............................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:2  توسط مانی  | 

امروز اصلا روز خوبی نبود.

حس کار نداشتم .

شیفتم را عوض کردم.

 5 پس از کلی غر شنیدن از آرمان روزنامه رو ترک کردم و اومدم خونه.

نمی دونم اما حتما فردا بدتر از امروز است.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:14  توسط مانی  |