امروز عصر داشتم در سايت ها دنبال خبر مي گشتم كه يك نكته توجه ام را به خود جلب كرد.
آن هم تيتر صحبت هاي خطيب جمعه شهرهاي مختلف بود.
حكم جلب رييس جمهور سودان و چهارشنبه سوري مهمترين ترين مسايل روز است و خوشبختانه هيچ مشكلي در كشور وجود ندارد و سودان و چهارشنبه سوري دغدغه هاي آنان است.
مراسمي كه در محلي شبيه مهديه تهران ضبط شده بود و ديدن يك دقيقه از آن كاملا مشخص مي كرد كه آنجا بيت رهبري نيست.
اما كارگردان خوش ذوق! برنامه در لحظاتي شروع به پخش كردن عزاداري و گريه برخي مسوولان نظام در بيت رهبري كرد.
طوري كه نشان دهد مراسم در آنجا برگزار شده است.
تصور كنم اين كارگردان مردم را .... فرض كرده كه همچنين گاف بزرگي داده.
"زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟
ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه ؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا ؟
من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه ؟
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
تو که خشکی چه به من ،من که ترستم به تو چه؟ "
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان وخیزان می روی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می باید ترا تا خانه ی قاضی برم
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی راسرای آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست
گفت تا داروغه راگوییم درمسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت
کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز تار و پود نیست
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان چنان بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هوشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
مى دهد. مردان اين دهكده تبعيدى هستند. محكومانى كه براى رهايى از زندان حكم به تبعيد خود داده اند. چند روز پیش برای مصاحبه با قاتل سریالی زنان کرج رفتم زندان.متن مصاحبه شنبه چاپ می شه. خلاصه مطلب، سوژه ما به اسم امید برک 8 زن را در کرج و دو زن را در لنگرود کشته بود.همسر امید که کمتر از یک سال از ازدواجشان می گذشت از قتل سوم متوجه ماجرا شده بود و بعد از آن هر وقت همسرش یک زن خیابانی رو برای کشتن سوار می کرد به خانه پدر شوهرش می رفت تا امید راحت کارش را انجام بده.
در این مدت هم در برابر قتل های شوهرش سکوت کرده بود.
این سووال ذهنم را مشغول کرده بود که چرا همسرش را ترک نکرده بود و موضوع را هم به پلیس نگفته بود.
اول فکر کردم که به خاطر ترس است اما وقتی باهاش حرف زدم فهمیدم به خاطر عشق و علاقه اش به امید بوده.
اون اعتقاد داشت وقتی با امید ازدواج کرده بود با همه خوبی و بدی هاش ازدواج کرده بود و نمی خواست اونو تحت هیچ شرایطی تنها بذاره.
خیلی تحت تاثیر حرف های اونا قرار گرفتم
با اینکه همه چیزشونو باخته بودند اما هنوز عشقشونو نگهداشته بودند.

اينجا تهران است.
پايتخت ايران.
پايتخت يك كشور اسلامي.
پايتخت كشوري كه شعار رييس جمهورش عدالت ورزي است.
اينجا شهري است شلوغ.
شهري كه سر چهارراه هايش كودكاني را مي بيني كه از تو مي خواهند آدامس بخري.
كودكاني كه كمتر از 10 سال سن دارند.
كودكاني كه با حسرت به فرزندان شما كه با لباس هاي شيك داخل ماشين نشسته اند نگاه مي كنند.
اينجا تهران است.
اينجا در پياده رو ها كودكاني را مي بيني كه بساط پهن كرده اند و در سرماي هوا درس مي خوانند.
اينجا تهران است.
در بيمارستان هايش افرادي را مي بيني كه پولي براي عمل جراحي عزيزانشان ندارند.
آنها فقط مي توانند نظاره گر مرگ باشند.
اينجا تهران است.
خياباني پر از خودرو هاي مدل بالا.
مردان و زنان شيك پوش.
اينجا تهران است.
خيابان هايش پر است از ماموران گشت ارشاد و جوانان ناراضي.
من اهل تهرانم و كاش.............................
امروز اصلا روز خوبی نبود.
حس کار نداشتم .
شیفتم را عوض کردم.
5 پس از کلی غر شنیدن از آرمان روزنامه رو ترک کردم و اومدم خونه.
نمی دونم اما حتما فردا بدتر از امروز است.